١٤ / ٦ / ١٣٨٩

معرفي كتاب

 

موسيقي در ادبيات، نشر رهام، تهران ، 1380  تلاشي‌ست از طغرل طهماسبي در خصوص تعاريف و تأثير و تأثّر موسيقي و شعر، تاريخ موسيقي، آلات موسيقي، زن در موسيقي، مدهب و موسيقي، مشاهير و موسيقي‌دان‌ها و ... كه در سال 1378 كار نگارش آن تمام شده و سال 1380 رنگ چاپ به خود ديده است.

کتاب
١٤ / ٥ / ١٣٨٩
پیام: 2

درباره‌ي فكر و فرياد

يك:
گاهي وقت‌ها مي‌ماني كه چه كني؟ اين‌كه درباره‌ي هنر خسته‌ي سرزمين‌ات كه به‌اش مي‌گويند سونات رنج سخت‌گيري كني يا  از ديدن  اين‌همه تيري كه از هرجهت سينه‌اش را نشانه رفته است دل رحمي كني و به جاي گله اززلف اين يار پريشان آواز سرخوشانه براي‌اش سر دهي حتا اگر ...
اما باور كنيد كه گاهي وقت‌ها مجبور مي‌شوي و كابوس راه يافتن ميان‌مايگي  به تار و پود اين دردانه‌ي شرقي چنان استرسي به جان‌ات مي‌اندازد كه مي‌خواهي به همه گير بدهي حتا به سينا سرلك كه هميشه منتظر آلبوم‌هاي‌اش مي‌ماني!


دو:

قبل از هرچيزي بايد  بگويم كه آلبوم فكر و فرياد اتفاق خوبي در حيطه‌ي ادبيات ايراني است هر چند كه قبل از اين آلبوم چنين اتفاقي افتاده است اما شرايط اين آلبوم كار را متفاوت مي‌كند. تا آن‌جايي كه مي‌شود از كاور آلبوم فهميد بايد بگويم كه مهدي چوپاني شاعر و تهيه‌كننده‌ي اين آلبوم همت به خرج داده تا بر اساس شعرهايي كه سروده يك آلبوم موسيقي عرضه كند و هر چند كار چندان جالبي از آب درنيامده و نقد‌هاي جدي به آن وارد است اما همين اتفاق به نوبه‌ي خودش موجب خوشحالي‌ست.


سه:
اواخر دهه‌ي هفتاد بود كه محمدرضا شجريان در مصاحبه‌اي كه بعد از اجراي كنسرت ماندگار زمستان است با يك شبكه‌ي ماه‌واره‌اي كرد خبر از سينا سرلك  داد و تلويحا اعلام كرد كه به همراه همايون تنها شاگردي‌ست كه از اوايل كودكي شاگردي استاد را كرده است و اين گونه بود كه اهالي موسيقي ايراني منتظر ظهور سينا سرلك شدند و غافل آن‌كه بسياري نمي‌دانستند كه خواننده‌ي تيتراژ پاياني سريال خانه‌اي در تاريكي همان سينا سرلكي است كه يكي دو سال پيش شجريان خبر از حضور وي در بستر آوازي ايران داده بود.
همان تيترا‍ژي كه يك سال پيش سينا سرلك چندباره اما اين‌بار به طور رسمي در آلبوم رومي دو به سراغ‌اش رفت و به عنوان دل‌بي‌قراره اجرايش‌‌ كرد. اما در اين آلبوم هر چه‌قدر كه اين آهنگ فولكلور محلي زيبا بود و اجراي سينا سرلك عالي اما موسيقي پس زمينه‌اش ضعيف و اذيت كننده بود.
 جالب است بدانيد اين اولين و آخرين اشتباه سينا سرلك در انتخاب آهنگ‌ساز و تنظيم كننده نبود و اين قصه سر درازي داشت كه با آلبوم راه و ماه شروع شده  و حالا با آلبوم فكر و فرياد دارد به اوج خودش مي‌رسد با اين تفاوت كه اين بار حتا سرلك هم يورتمه‌ي ناموزوني را  با توسن صداي‌ مخملي‌اش رفته است. هرچند لازم است توي پرانتز اعلام كنم كه آلبوم يكسيت دراين ميان متفاوت بوده است.


چهار:
پيمان خازني مردم شناسي فرهنگي خوانده است اما متاسفانه حتا به خودش زحمت نداده  كه در يك پيمايش ميداني خيلي ساده سر از راز محبوبيت كيوان ساكت دربياورد و سعي نكند كه در آهنگ‌سازي از راه و روش استاد خود تقليدي چنين ناشيانه بكند.
يا حتا چرخي در بازار يكي دو سال اخير موسيقي ايراني بزند تا لااقل ذائقه‌ي مخاطب دست‌اش بيايد. نمي‌دانم آهنگ‌ساز شدن چرا اين‌قدر مهم شده است؟ هر چند گفتن اين‌ها بي‌فايده است چون تا آن‌جايي كه من خبر دارم حتا يك پژوهش درباره‌ي استقبال نكردن مخاطب از دستگاهي چون ماهور نشده است.
 درباره‌ي شهرت كيوان ساكت  نمي‌توان بدون در نظر گرفتن برهه‌ي زماني ظهورش، اسطوره‌ي كلنل وزيري، تفكر خاص موسيقي‌اش، توانايي بالاي‌اش در نوازندگي و از همه مهم‌تر علم موسيقي‌اش حرف زد.
پيمان خازني نه سبك جديدي ايجاد كرده است و نه تا اين‌جاي كار آهنگ‌ساز خوبي خودش را نشان داده است اما فكر كنم با توجه به مناسبات به وجود آمده در حيطه‌ي ضبط و انتشار موسيقي كه بيشتر روي توانايي مالي آهنگ‌ساز يا اسپانسر مالي تكيه دارد باز هم پيمان خازني غنيمتي‌ست براي خودش چون دست كم زحمت رسيدن به اين جا را به خودش داده است و لااقل تار را به خوبي در حيطه‌ي خودش مي‌نوازد.
پيمان خازني در كارنامه‌ي خود دو  آلبوم «چکاوک» و «شوخی» را دارد.


پنج:
نوشته‌اند كه تصنيف اصلي آلبوم به نام فكر و فرياد به مرحوم سيف‌الله داد تقديم شده است. مرحوم داد سال گذشته جزو اولين‌هاي گلچين شده توسط روزگار بود كه روح‌اش شاد. اما فكرش را هم نمي‌كردم كه هر جا خبري از اين آلبوم هست به اين مطلب اشاره شده باشد  به طوري كه اين حس به آدم دست مي‌دهد كه فضاي ژورناليستي در دنياي مجازي فقط اين تقديم نامه را ديده است و همين براي‌اش كفايت مي‌كند.
اما اي كاش اين كار را نمي‌كردند راست‌اش را بخواهيد هم صداي سرلك انگار به زور در مي‌‍آيد و هم آهنگ تصنيفچندان چنگي به دل نمي‌زند و از آن فاجعه‌تر شعر اين تصنيف است كه واقعا جاي هيچ گونه طرفداري را باقي نمي‌گذارد  ؤ ادمي گمان مي‌برد كه نكند اول آهنگ ساخته شده و  بعد قافيه ها رديف شده است؟ هر چند كه مهدي چوپاني شاعر و تهيه‌ي كننده‌ي اين آلبوم چنين ادعايي ندارد و برعكس در آلبوم اشاره شده است كه شعرهاي سروده شده را اول به رستيمان نشان داده است و بعد كار شكل گرفته است. شعري چنين ساده كه از شعر فقط هماهنگي قافيه را دارد براي سينا سرلكي كه ازش انتظارهاي فراواني مي‌رود در حكم فاجعه است:
تحمل بر فراق تو محال است / علاج درد دل تنها وصال است/شوق ديدن چشمان مستتت / تمام هستي‌ام مست خيال است / چرا خون خدا را سر بريدند/ ز حيرت بر لبم صدها سوال است / به خون ديده ام بر دل نوشتم /تحمل بر فراق تو محال است.


شش:
آلبوم فكر و فرياد دو قطعه‌ي آوازي هم دارد كه از نظر شعر و آواز قابل دفاع‌تر از تصنيف‌هاي اركسترال به نظر مي‌رسند هر چند در قطعه‌ي آوازي اول كه ماهور است صداي جواب آواز ني فرهاد زالي جوري به گوش مي‌رسد كه انگار آواز قبلا خوانده شده است و بعد صداي نه چندان خوب ني زالي روي آواز جواب داده كه ميكس شده است.
اما قطعه‌ي آواز افشاري كه با تار خازني همراهي مي‌شود به مراتب زيباتر و گوش‌نوازتر از ساير قسمت‌هاي آلبوم است.


هفت:

پيمان خازني مدعي شده است كه:  اين آلبوم  در فضاي موسيقي اركسترال ايراني و با تكيه بر اصالت موسيقي ملي- ميهني ساخته شده است. در اين اثر موسيقي با سرشت اشعار به‌گونه‌اي پيوند خورده است كه شنونده ايراني با شنيدن آن، احساس لذت و رضايت خواهد يافت.
هر چند با ادعاي فوق مخالفم و حتا تركيب ملي - ميهني را هم به درستي متوجه نمي‌شوم و اصلا نمي‌توانم درك كنم موسيقي ميهني چه ربطي به اين اثر دارد  اما بايد بگويم كه به نوبه‌ي خودم  چندان احساس رضايتي از اين آلبوم به من مخاطب دست نداده است.


هشت:

فكر و فرياد شامل تصنيف‌هاي چشم ز شوق، ماه‌هلال، فكر و فرياد و تحمل است كه در آواز اصفهان، شوشتري، دشتي، دستگاه شور، ماهور و آواز افشاري اجرا شده است. اين‌ آلبوم توسط موسسه‌ي «چهار باغ بانك» منتشر شده كه عبدالرضا رستميان پسر رستميان به عنوان مشاور هنري همكاري داشته است.
اين اثر را پويان رمضاني تنظيم كرده است.




کتاب
٢ / ٥ / ١٣٨٩
پیام: 6

به درود ليدي ال...

 

" پلاتو، اسم‌ام پلاتوست. هميشه‌ آماده‌ي خدمت‌گزاري، ــ هميشه مايل و هميشه خوشحال در اطاعت از اوامر، دوست بزرگ آزادي ـ  مصم به فرو ريختن ديوار‌هاي زندان در همه جا. خودم مدتي در زندان مانده‌ام ـ  دقيقن به خاطر انگيزه‌‌ي انسان‌دوستي ـ از هر لحظه‌اش متنفر شده‌ام و مجيور شده‌ام ترك‌اش كنم. چندين دفعه در سنگرهاي‌ خياباني مرده‌ام ـ و دوباره زنده شده‌ام ـ  و آشكارا محكوم‌ام كه براي دنيا ضروري باشم. يك ليوان شراب را با كمال ميل مي‌پذيرم"
                                                                                          


 اولين باري كه چاپ دوم ليدي ال را خواندم تازه بيست سال‌ام شده بود كه عاشق آنت بودن شدم. دختري سبك‌سر و عاشق كه از سردابه‌هاي پاريس به اشرافيت لندن راه يافت. از ترانه‌هاي عاشقانه‌اي كه غمگين بودند و كوتاه ناليد و از شاعران‌شان حرف زد كه يا مسلول بودند يا تنگي نفس داشتند و يا كله پوك بودند.
آنت استعداد داشت. دشمن نوعي اشرافيت ارثي بود و ياد گرفت  كه چگونه مي‌شود رفتارهاي اشرافي را به سادگي ياد گرفت. دختري زيبا كه همه چيزي در وجودش كشف مي‌كردند عاشق‌اش مي‌شدند.
آنت با وجود اين‌كه آخر سر ميان منطق زندگي و عشق‌اش دست به انتخاب زد و زندگي اشرافي را برگزيد تا چند سال معشوقه‌اي ادبي‌ام باقي ماند.


دومين باري كه ليدي ال را خواندم تازه وارد دانشگاه شده بودم. داغ بودم و هنوز فكر مي‌كردم كه دنيا را مي‌شود با ادبيات نجات داد. دوره‌ي دوم اصلاحات داشت شروع مي‌شد و من خوشحال از اين كه زير فشار هم‌اتاقي‌هاي‌ام كه مي‌خواستند به جاسبي راي بدهند باز هم به خاتمي راي دادم. قرار بود فصل اول را براي يكي باز نويسي‌ كنم تا بردارد پايان ترم به جاي ترجمه از متن انگليسي به استادي بدهد كه عاشق رومن گاري بود و لني.
فقط اين را بگويم كه اين‌بار ليدي ال را با آنارشيست‌ فرد گرايانه‌ي آرمان دني ديدم. شخصيتي واقعي و تاريخي كه رومن گاري جاودانه‌اش كرده است همين آرمان دني به همراه ديگان  انتقام رومن گاري را از شاعران گرفت.


اما چهار سال بعد داشتم دانشگاه را تمام مي‌كردم كه هم‌اتاقي‌ام چاپ سوم آن را گرفت. به هوس اين‌كه غبرايي عزيز دستي در ترجمه‌اش كشيده باشد بار سوم باز هم ليدي ال را خواندم اما اين بار....
اما اين بار عاشق خود ليدي ال شدم. زني متشخص كه از فرزندان‌اش چندان خوش‌اش نمي‌آمد. زني كه معيارها را او تعيين مي‌كرد و با وجود فرانسوي بودن‌اش خودش را به عنوان يك شخصيت با نفوذ به انگلستان تحميل كرده بود. شاعري سال‌ها عاشق‌اش بود و نقاشان پرتره‌اش را كشيده بودند. عكسي كه در سن هشتاد سالگي مي‌انداخت از لاندن نيوز سر در مي‌آورد و شعارش اين بود كه كسي كه دوست مي‌دارد خوب تنبيه مي‌كند.
ليدي ال نمونه‌ي انگليسي شده‌ي زن اثيري ادبيات ايراني بود. يك شخصيت خط كشي شده كه حتا جمله‌هاي عاميانه‌ي فصل‌هاي آخر هم چيزي از ابهت‌اش نمي‌كاست.
 سرش را به درخت گيلاس تكيه مي‌داد، چشم‌هاي‌اش را مي‌بست و لبخند مي‌زد. ليدي ال عاشق مانده بود و براي اين‌‌ئعشق‌اش را به دور از هر گونه آرمان‌گرايي  كشته بود تا  رقيب آرماني‌اش را شكست بدهد.
نسل ليدي ال منقرض شده است؟


اما چاپ چهارم رمان رومن گاري را پنج سال بعد يعني يكي دو هفته‌ي پيش به دستم رسيد و اين‌بار نه گول چاپ چهارم‌اش را خوردم و نه قرار بود براي كسي خلاصه‌اش كنم. اين‌بار حسي نوستالژيك مانند حس ديدن معشوقه‌اي فراموش شده بعدا از چندين سال به سراغ‌ام آمد.
اين بار نه عاشق آنت شدم و نه ليدي ال.  حتا شخصيت دوك گلنديل هم جذابيتي براي‌ام نداشت اما توجه‌ام به شخصيت منفي فصل‌هاي آخر يعني پلاتو كشيده شد و يك لحظه از پاراگراف معرفي خودش به ليدي ال لذت بسياري بردم.


خيال‌تان راحت ديگر ليدي ال با ترجمه‌ي مهدي غبرايي را نمي‌خوانم چون فكر مي‌كنم كم‌كم دارد از قديمي‌بودن زبان‌اش رنج مي‌برد. راست‌اش از خواندن ترجمه‌اي كه مثلا از عادت معهود حرف بزند براي‌ام خسته كننده شده است. اميدوارم اين‌بار مترجمي ديگر با دست به ترجمه‌اي امروزي تر  ليدي ال را ترجمه كند.كسي چه مي‌داند شايد آن وقت از آلفونس لوکو فمارباز مشهور پاریس و از سلاطین دنیای زیرزمینی خوش‌ام آمد!

ليدي ال- رومن گاري- مهدي غبرايي- نشر ناهيد

کتاب
٣٠ / ٤ / ١٣٨٩
پیام: 2
| 1 | 2 | 3 | 4 |