من از مردانی حرف میزنم که دارند از چیزی فرار میکنند و جایی را پیدا نمیکنند. روزها موبایلشان را خاموش میکنند کولر آبی را از برق میکشند ، به صدای بلند همسایهها اعتراض میکنند، زیر پتوهای ضخیم از مد افتاده ای دیازپام هفت را هفت بار تکرار می کنند و بعد توی خوابهای وحشتناکشان گم میشوند.
من از مردانی حرف میزنم که دستشان به فروید برسد خفهاش میکنند!



